سال پيش در نمايشگاه کتاب تهران، کتابي خريدم به نام "کلبهي هايدگر" (Heidegger’s Hut). هر کدام از دوستان که اين کتاب را ميديد، ساعتها محو تماشاي عکسهاي ناب از کلبهاي ميشد که هايدگر در "تدنابرگ" براي خود ساخته بود و در آن به تعمق و تامل مشغول بود. کتاب "هستي و زمان" –که آنرا بزرگترين کتاب فلسفي قرن بيستم لقب دادهاند- در همين کلبه نگاشته شد. کلبهاي که تقريبا از تمام مظاهر تکنولوژي خالي بود و حتي آب آشاميدني آن نيز از چاهي تامين ميشد که خود هايدگر براي تامين آب بر سر آن ميرفت.
بعيد ميدانم داشتن کلبهاي چون کلبهي تدنابرگ، آرزوي کسي از اهل فلسفه نباشد. جايي آرام براي زيستن و خواندن و تامل و آنگاه نوشتن.. ترجمهي آن کتب مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است و شايد هم روزي ناگهان تصميم به شروع اين کار گرفتم و آنگاه ...
جمعي از دوستان قديمي که حلقهي خود را از شيراز تا کنون حفظ کردهاند، بعدِ مدتها تصميم گرفتند با هم به شيراز بروند. شادي اين سفر در وجود تمام ما بود، تا اينکه اقتضائات کاري تقريبا همهگي را به اين نتيجه رساند که در حال حاضر اين کار ممکن نيست، باشد تا وقتي دگر.. تاثر ناشي از اين تعويق براي ما گران بود که ناگهان تصميم گرفتيم به جاي آن دستکم سفري دو روزه به ييلاقي در نزديکيهاي چالوس ترتيب دهيم. "اشکارلت" نام روستايي بود در دل کوه و جنگل که تا مرزنآباد دستکم نيم ساعت فاصله داشت. جايي بکر و ناياب که در آن حتي يک مغازه هم يافت نميشود و تنها اين معدود ساکنان روستا هستند که در شکلي از زندگي اشتراکي، نيازهايشان را تامين ميکنند. دو روز زيستن در دل "هستي" براي من تجربهاي عميقا تاثيرگذار بود. تجربهاي که دستکم دو سال از آن بيبهره بودهام و البته اين بار چقدر متفاوت بود. به ياد کلبهي تدنابرگ بودم و اينکه کِي "کلبه"ي خود را بنا خواهم کرد؟.. بشريت تا هر جا که به پيشرفت و توسعه بپردازد و تا هر جا که به تخريب طبيعت اقدام کند، باز هيچ جايي جز آغوش طبيعت براي "زيستن" نخواهد يافت: اين مادرِ هستي... چه شوقانگيز بود دو روز در آغوش مادر آسوده خفتن.. مرا با شما وعدهاي است درختان، براي وعده باز خواهم آمد....


هایدگر در حال قدم زدن در جنگل تدنابرگ (عبارت "راه های جنگلی" او شهرت فراوان دارد)
